اشتباه محاسباتی

جولای 2nd, 2009

ما خود را با آنچه فکر می کنیم می توانیم انجام دهیم داوری می کنیم، در حالی که دیگران ما را با آنچه تا کنون انجام داده ایم داوری می کنند.

الن گودمن

چرخه ماتم و اندوه

ژوئن 29th, 2009

الیزابت کوبلر-راس در کتاب “درباب مرگ و مردن” نوشته شده به سال 1969 چرخه اندوه را چنین تعریف میکند:

1) انکار

“من خوبم، این نمی تونه اتفاق افتاده باشه، نه برای من”

2) خشم

“چرا من؟ این منصفانه نیست. چطور اتفاق افتاد؟ تقصیر کی است؟”

3) چانه زنی

“همه چیزم را می دهم تا نابودی او را ببینم”، “کاش می شد زنده بمانم تا مرگش را ببینم”، “کاش آنقدر می ماندم تا تولدش را ببینم”

4) اندوه

“من خواهم مرد، تلاش چه فایده ای دارد؟”، ” من عشق و امیدم را از دست دادم. چرا ادامه دهم؟”

5) پذیرفتن

“نمی توانم شکستش دهم. پس باید برای مرگ آماده شوم”

“A Dream That Can Last”

ژوئن 27th, 2009
I feel like I died
and went to Heaven
The cupboards are bare
but the streets
are paved with gold

I saw a young girl who didn’t die
I saw a glimmer from in her eye
I saw the distance, I saw the past
And I know I won’t awaken,
it’s a dream that can last

I feel like I died
and went to Heaven
The cupboards are bare
but the streets
are paved with gold

And all the lights
were turned down low
And no one wondered or had to go
Out on the corner the angels say
There is a better life
for me someday

I feel like I died
and went to Heaven
The cupboards are bare
but the streets
are paved with gold

Neil Young

Going wrong

ژوئن 24th, 2009

The major difference between a thing that might go wrong and a thing that cannot possibly go wrong is that when a thing that cannot possibly go wrong goes wrong it usually turns out to be impossible to get at or repair.

Douglas Adams

ژوئن 22nd, 2009

آدم دچار فقر مالی بشود، دچار فقر فکری نشود.

ژوئن 22nd, 2009

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلكه خبر

درجگر خاري ليكن
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند

***

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

نیما

ژوئن 21st, 2009

زمان حال وجود ندارد. تنها آینده نزدیک و چند لحظه پیش وجود دارند.

جورج کارلین

برای دوستان کلاس AS3 آموزشگاه ویژه

ژوئن 21st, 2009

دوستان، از همه شما متشکرم، نه جلسه گذشته بسیار خوب بود و ما توانستیم با هم بسیار بیش از آنچه در برنامه درسی درنظر گرفته بودم کار کنیم. خیلی از شما چیز یاد گرفتم، متشکرم که قسمت های سخت و پیچیده را تحمل و اشکالات کار را یادآوری کردید. متاسفم که این اواخر برخی نتوانستند در ترافیک خود را به کلاس برسانند یا دیر رسیدند.خیلی حیف شد که دو جلسه آخر خالی و خلوت بود. دلم می خواست از همه خداحافظی و تشکر حضوری بکنم.

امیدوارم همگی موفق باشید
کسرا

ژوئن 20th, 2009

اگر در دنیای امروز گروهی از مردمان بودند که خوشبختی خود را بیش از بدبختی دیگران دوست می داشتند، مدت کوتاهی نمی گذشت که ما در بهشت زندگی می کردیم.

راسل

ژوئن 17th, 2009

ذهن متعصب مانند مردمک چشم است، هر چه بیشتر به آن نور بتابد تنگ تر می شود.

الیور وندل هولمز جونیور

یادداشتهایی درباره نمایشنامه “Caligula”، اثر کامو

ژوئن 15th, 2009

همیشه این نمایشنامه مرا شیفته خود کرده است. قسمتهایی از آن و همچنین یادداشتی از کامو را بخوانید:

“من از صبح تاریخ وجود داشتم و خواهم بود تا زمانی که آخرین ستاره از شب فرو افتد. اگرچه یه هیات “گایوس کالیگولا” در آمدم، من تمامی بشریت ام ،همانگونه که هیچ کس نیستم ، و به همین دلیل خدا هستم.”

سزار کالیگولا، نمایشنامه “کالیگولا”، آلبر کامو

“ای کاش تمامی {مردم} امپراتوری رم تنها یک سر داشتند” (تا من آن را از تن جدا می کردم)

سزار کالیگولا، نمایشنامه “کالیگولا”، آلبر کامو

چائرئا : به او طناب کافی بده …
لونژینوس : …تا او همه ما را به دار بیاویزد ….

نمایشنامه “کالیگولا”، آلبر کامو

“نه، کالیگولا نمرده است، او اینجاست، آنجاست. او همه شماست. اگر به شما قدرت داده شود، اگر قلبی داشته باشید، اگر عاشق زندگی باشید، شما این هیولا یا فرشته ای را که درون خود دارید لگام گسیخته خواهید دید. دوران ما که دوران باور این امر بود که چیزها می توانند زیبا باشند و دست از پوچی بردارند در حال مرگ است. من به تاریخ برمی گردم ، آنجایی که احساس می کنم کسانی که می ترسیدند بسیار عاشق باشند را برای مدتی بسیار طولانی دربند کشیده ام.”

از دفترچه یادداشت کامو

در پناه کافکا

ژوئن 14th, 2009

در نبرد بین خودتان و همه دنیا، سمت دنیا را بگیرید.

کافکا

موش ها و آدمها

ژوئن 13th, 2009

بزرگترین تفاوت انسان و موش سفید این است که موش سفید از تاریخ درس می گیرد.

جاناتن شوارتز، مدیر عامل Sun Micorosystems

ژوئن 11th, 2009

“How my achievements mock me!”
William Shakespeare

ژوئن 10th, 2009

دوباره سعی کن،
دوباره شکست بخور،
بهتر شکست بخور

ساموئل بکت