شیطان در مسکو : درباره پوستری برای “مرشد و مارگریتا” - Мастер и Маргарита
تمام کسانی که که مرا از نزدیک می شناسند وراجی بی پایان من درباره رمان فوق العاده میخاییل بولگاکف -Михаил Афанасьевич Булгаков- یعنی مرشد و مارگریتا -Мастер и Маргарита - را به خاطر دارند. این وراجی که از دوران نوجوانی من با خواندن این شاهکار ادبی و همچنین “برف سیاه” آغاز شد و تا به حال ادامه دارد. سوای این که معتقدم این شاهکار ادبی احتمالا برترین رمان نوشته شده کل تاریخ - در کنار دل تاریکی کنراد و جستجوی زمان از دست رفته پروست - است، فکر می کنم این اثر بولگاکف بزرگترین انتقامی است که یک نویسنده با هوش می تواند از احمقهای بوروکرات و دانشگاهی شیفته مدال و مدرک و کلاه فارغ تحصیلی بگیرد. بگذریم، قبل از این که من شما را هم در دام وراجی بی پایان خودم درباره این طلای ناب بیندازم تکه طلای دیگری بی شما نشان میدهم: پوستری از آندری پاگووسکی -Andrzej Pagowski- برای مرشد مارگریتا.

در این پوستر تصویر نیمه نهان زنی جذاب - کافی است به {فقدان} لباسش نگاهی بیندازید - و گناهکار - به رنگ تیره اش نگاه کنید - را می بینید که کاغذی سرخ رنگ - بدون نیاز به شرح - صورتش را پوشانده و تنها چیزی که پیداست دو شاخ شیطانی است که کاغذ سرخ را سوراخ کرده است.آیا کسی می تواند از این بهتر جان کلام این رمان را به تصویر بکشد؟ آیا بهتر از این می توان مارگریتا را نشان -نداد- ؟ این پوستر مرا به یاد جستجوی بی پایان خودم برای چهره آلبرتین در رمان پروست می اندازد. پروست آنقدر در چند جلد از آلبرتین صحبت می کند که شما به همراه خودش دلباخته اش می شوید، بدون این که پس از پابان خواندن چند جلد رمان پانصد صفحه ای آخر حتی دریابید که چشمهای آلبرتین چه رنگی داشته است: مارسل جوان چنان با حسادت به آلبرتین عشق می ورزد که آنرا به خواننده های رمانش نیز - بعد از صد ها سال - نشان نخواهد داد. آقایان ، کلاهتان را بردارید.

در این پوستر تصویر نیمه نهان زنی جذاب - کافی است به {فقدان} لباسش نگاهی بیندازید - و گناهکار - به رنگ تیره اش نگاه کنید - را می بینید که کاغذی سرخ رنگ - بدون نیاز به شرح - صورتش را پوشانده و تنها چیزی که پیداست دو شاخ شیطانی است که کاغذ سرخ را سوراخ کرده است.آیا کسی می تواند از این بهتر جان کلام این رمان را به تصویر بکشد؟ آیا بهتر از این می توان مارگریتا را نشان -نداد- ؟ این پوستر مرا به یاد جستجوی بی پایان خودم برای چهره آلبرتین در رمان پروست می اندازد. پروست آنقدر در چند جلد از آلبرتین صحبت می کند که شما به همراه خودش دلباخته اش می شوید، بدون این که پس از پابان خواندن چند جلد رمان پانصد صفحه ای آخر حتی دریابید که چشمهای آلبرتین چه رنگی داشته است: مارسل جوان چنان با حسادت به آلبرتین عشق می ورزد که آنرا به خواننده های رمانش نیز - بعد از صد ها سال - نشان نخواهد داد. آقایان ، کلاهتان را بردارید.