اندیشه هایی درمورد بی لیاقتی
من عمیقا معتقدم مرزی به نام آستانه بی لیاقتی برای هر انسانی وجود دارد، به عبارتی ، درست است که در تئوری برای توانایی های انسانی حد و مرزی نیست، ولی این لزوما به این معنی نخواهد بود که هر کسی بتواند ازتمامی توانایی های انسانی خود استفاده کند.
یکی از دلایلی که من به همه توصیه می کنم که حد اقل مدتی را به تحصیل یا کار در جهان اول (یا موسسات جهان اولی) بگذرانند این است که در اینجا وقتی می فهمید که هـــــیـــــــچ ، نیستید که خیلی دیر شده است و رییس شده اید.
فکر می کنم آنهایی که در اینجا پست و مقامی داشته و سپس آن را رها کرده و رفته اند حرف من را خوب می فهمند.
فکر می کنم درک آستانه لیاقت برای یک حرفه ای خیلی مهم است، جایی که نباید یک پست و یا پروژه را بپذیرد، چرا که به سادگی توانایی انجام آن از حد جسمی، فکری ، مدیریتی و یا تجربی او بیشتر است.
البته از دوستی (که می دانم به این بلاگ سر می زند) روزی شنیدم که مدیران با تجربه برای آدمهایی که حد آستانه لیاقت خود را رعایت نمی کنند، چه نقشه ای دارند: اجازه می دهند آنها به مرزی بالا تر از لیاقت خود دست بیابند، وقتی که نشانه های شکست در برنامه های آنها مشهود شد، آنها را به سطحی پایین تر ولی مناسب با توانایی هایشان ابقا می کنند. فرد مورد نظر از آن پس “بچه خوبی” می شود و با رضایت وظایف اش را انجام می دهد، بدون اینکه احساس کند حق اش پایمال شده است.
به بسیاری از غرغرو های “امکانات نیست” ، “پارتی بازی شده” و غیره می توان خیلی ساده نشان داد که مشکل از خودشان هم هست: کافی است کمی به آنها امکان پر و بال زدن بدهید و اجازه بدهید که از آستانه بی لیاقتی عبور کنند، آن وقت ، سخت فرو خواهند افتاد.